دیدار...

هفته‌ای بود که انگار آسمان تصمیم گرفته باشد همه‌چیز را یک‌باره خالی کند. از شنبه تا همین پنجشنبه، باران‌های تند و بی‌رحمی می‌بارید که با هر قطره‌اش صدای رعدی می‌آمد؛ طوری که احساس می‌کردی این‌بار نه باران، که رعد و برق اصلِ ماجراست. هر بار آسمان می‌غرید، ساختمان می‌لرزید و نور سفید و تیز برق مثل تیغ از پشت ابرها بیرون می‌جهید.
برنامه پنجشنبه‌ام را چک کردم. ته لیست، بین کارهای عقب‌افتاده و یادداشت‌های خسته‌کننده‌ی هفته، فقط یک واژه نوشته بودم: «دیدار». همین یک کلمه کافی بود تا همه‌چیز دوباره یادم بیاید؛ اینکه قرارم کجاست و قرار است با چه کسانی باشد. باران هرچقدر هم می‌بارید، رعد هرچقدر هم می‌غرید، این یکی را نمی‌شد نرفت.
فصل نرگس گذشته بود. دیگر مثل زمستان نمی‌شد دست پر از نرگس رفت. در گل‌فروشی چند دقیقه‌ای بین رنگ‌ها و شاخه‌ها چرخیدم و آخر سر به گلایل‌های سفید رضایت دادم؛ ساده، آرام و بی‌حرف، درست مثل حال و هوایی که آن روز دنبالش بودم.
وقتی رسیدم، مستقیم رفتم سمت همان جایی که همیشه می‌رفتم، اما هنوز چند قدم نرفته بودم که مکث کردم. جمعی از نوجوان‌ها، کنار هم ایستاده بودند. کتابچه‌های زیارت عاشورا در دستشان بود و آهسته همراه با صدای یک نفر که بلندتر می‌خواند، زمزمه می‌کردند. نمی‌دانم چرا، اما همان لحظه دلم نخواست مزاحم خلوتشان شوم.شاید هم خجالت کشیدم ،گلایل‌ها را بی‌صدا همان‌جا گذاشتم و کمی عقب‌تر، تا ته گلزار رفتم.
جایی نشستم روبه‌روی مزار یک دانش‌آموز. روی سنگ نوشته بود هشت ساله. همان سنی که دختران کلاس دوم من دارند. ناخودآگاه چشمم روی تاریخ‌ها، روی اسم کوچک دخترک، روی طرح ظریف پروانه‌ای که کنار سنگ حک شده بود می‌ماند....
ذهنم درگیر بود که چه چیزهایی را دیده، چه چیزهایی را ندیده، و این‌که دنیا گاهی چرا این‌قدر ناعادلانه کوچک می‌شود.
همین‌طور که غرق خواندن مشخصاتش بودم، تلفنم زنگ خورد. صدای زنگ درست وسط آن‌همه سکوت، غافلگیرم کرد. تماس را برداشتم و قبل از اینکه چیزی بگویم، صدای کودکانه و شیرین یک دخترک در گوشی پیچید:
«خانم… دلم برات تنگ شده.»
نخودی خندید و انگار که یواشکی و بی اجازه تلفن مادرش را برداشته باشد قطع کرد و بوق های ممتد تلفن را به جا گذاشت ؛
و همان لحظه انگار همه‌ی باران‌های هفته، همه‌ی رعد و برق‌ها، همه‌ی سنگینی آن مزار کوچک… یک‌باره تبدیل شد به یک لبخند آرام که فقط قاب عکس روبرویم می دید...
صدای دخترک، با آن سادگی بی‌غل‌وغش، همیشه چیزی را در دل آدم بیدار می‌کند؛ چیزی که یادش می‌اندازد هنوز باید برای چه‌ چیزهایی زندگی کرد.
وقتی تماس قطع شد، مدتی همان‌جا ماندم و به سنگ کوچک روبه‌رو نگاه کردم. به این فکر می‌کردم که فاصله‌ی بین آمدن و رفتن آدم‌ها چقدر کوتاه است، و چقدر از لحظه‌هایی که می‌توانند پر از محبت باشند، راحت می‌گذریم. دختر هشت‌ساله‌ای که آن‌جا خوابیده بود، و دخترکی که پشت تلفن می‌گفت دلم تنگ شده، هر دو یک چیز را به من یادآوری کردند:
زندگی شاید طولانی نباشد، اما پر از فرصت‌های کوچک برای مهر ورزیدن است؛ فرصت‌هایی که اگر از کنارشان بی‌تفاوت رد شویم، دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردند.
از جا بلند شدم. گلایل‌ها کمی خیس شده بودند، اما سفیدتر از قبل به‌نظر می‌رسیدند. زیر رگبار ملایم باران برگشتم، با این حس که شاید مهم‌ترین «دیدار»‌ها همان‌هایی هستند که ما را به یاد انسان‌تر بودن می‌اندازند؛
همان‌هایی که می‌گویند حتی در دل سخت‌ترین روزها، کافی‌ست یک نفر بگوید «دلم تنگ شده» تا دوباره یاد بگیریم زندگی هنوز ارزش دیدن دارد...
۱۴۰۵/۰۱/۱۴
#معنای_زندگی#درس_زندگی#زندگی_کوتاهه#مهربانی#لحظه_ها#قدر_آدمها#دلنوشته
#دلنوشته_های_من#قصه_کوتاه#حس_خوب#حال_خوب#باران#گلایل#دلتنگی#دیدار
دیدگاه ها (۷)

یه تیکه فرش حرم...!

ما آدما دو تا سبد با خودمون داریم.یکی جلو‌مون آویزونه، یکی ر...

‏Sanemi Shinazugawa: (P8)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط